کاوه يا اسکندر؟ (از «آخر شاهنامه»، با تخليص)
«رفتيم آتش بازی ببينيم، باران آمد، باروت ها نم برداشت...» (ابراهيم گلستان)
موج ها خوابيده اند, آرام و رام,
طبل توفان از نوا افتاده است.
چشمه هاي شعله ور خشكيده اند,
آب ها از آسيا افتاده است.
در مزارآباد شهر بي تپش
واي جغدي هم نمي آيد بگوش.
دردمندان بي خروش و بي فغان.
خشمناكان بي فغان و بي خروش.
آه ها در سينه ها گم كرده راه,
مرغكان سرشان بزير بال ها.
در سكوت جاودان مدفون شده ست،
هر چه غوغا بود و قيل و قال ها.
آب ها از آسيا افتاده است,
دارها بر چيده, خون ها شسته اند.
جاي رنج و خشم و عصيان بوته ها،
پشكبن هاي پليدي رسته اند.
مشت هاي آسمان كوب قوي
واشده ست و گونه گون رسوا شده ست.
يا نهان سيلي زنان, يا آشكار
كاسه ي پست گدايی ها شده ست.
خانه خالي بود و خوان بي آب و نان,
وآن چه بود, آش دهن سوزي نبود.
اين شب ست, آري, شبي بس هولناك؛
ليك پشت تپه هم روزي نبود.
باز ما مانديم و شهر بي تپش
وآن چه كفتارست و گرگ و روبه ست.
گاه مي گويم فغاني بركشم,
باز مي بينم صدايم كوته ست.
{ . . .}
آب ها از آسيا افتاده؛ ليك
باز ما مانديم و خوان اين و آن.
ميهمان باده و افيون و بنگ،
از عطاي دشمنان و دوستان.
آب ها از آسيا افتاده؛ ليك
باز ما مانديم و عدل ايزدي.
و آن چه گويی گويدم هر شب زنم:
«باز هم مست و تهي دست آمدي؟»
آنكه در خونش طلا بود و شرف
شانه يی بالا تكاند و جام زد.
چتر پولادين ناپيدا بدست
رو بساحل هاي ديگر گام زد.
در شگفت از اين غبار بي سوار
خشمگين, ما ناشريفان مانده ايم.
آب ها از آسيا افتاده؛ ليك
باز ما با موج و توفان مانده ايم.
هر كه آمد بار خود را بست و رفت.
ما همان بدبخت و خوار و بي نصيب.
زآن چه حاصل, جز دروغ و جز دروغ؟
زين چه حاصل, جز فريب و جز فريب؟
باز مي گويند: فرداي دگر
صبر كن تا ديگري پيدا شود.
کاوه اي پيدا نخواهد شد, اميد!
كاشكي اسكندري پيدا شود.
کتيبه (از «از اين اوستا»)
فتاده تخته سنگ آنسوي تر, انگار كوهي بود.
و ما اينسو نشسته, خسته انبوهي.
زن و مرد و جوان و پير,
همه با يكديگر پيوسته, ليك از پاي
و با زنجير.
اگر دل مي كشيدت سوي دلخواهي
بسويش مي توانستي خزيدن, ليك تا آنجا كه رخصت بود:
تا زنجير.
ندانستيم
ندايی بود در رؤياي خوف و خستگي هامان,
و يا آوايي از جايي,
كجا؟ هرگز نپرسيديم.
چنين مي گفت:
ـ «فتاده تخته سنگ آنسوي, وز پيشينيان پيري
بر او رازي نوشته است,
هر كس طاق هر كس جفت . . .»
چنين مي گفت چندين بار صدا,
وآنگاه چون موجي كه بگريزد ز خود
در خامشي مي خفت.
و ما چيزي نمي گفتيم.
و ما تا مدتي چيزي نمي گفتيم.
پس از آن نيز تنها در نگه مان بود اگر گاهي
گروهي شك و پرسش ايستاده بود.
و ديگر سيل و خيل خستگي بود و فراموشي.
و حتي در نگه مان نيز خاموشي.
و تخته سنگ آنسو اوفتاده بود.
شبي كه لعنت از مهتاب مي باريد,
و پاهامان ورم مي كرد و مي خاريد,
يكي از ما كه زنجيرش كمي سنگينتر از ما بود, لعنت كرد
گوشش را و نالان گفت: «بايد رفت»
و ما با خستگي گفتيم:
«لعنت بيش بادا گوشمان را چشممان را نيز,
بايد رفت»
و رفتيم و خزان رفتيم تا جايي كه تخته سنگ آنجا بود.
يكي از ما كه زنجيرش رهاتر بود, بالا رفت, آنگه خواند:
ـ «كسي راز مرا داند
كه از اينرو به آنرويم بگرداند.»
و ما با لذتي بيگانه اين راز غبارآلود را مثل دعايي زير لب
تكرار مي كرديم.
و شب شط جليلي بود پر مهتاب.
هلا, يك . . . دو . . . سه . . . ديگر بار
هلا, يك, دو, سه, ديگر بار.
عرقريزان, عزا, دشنام . . . گاهي گريه هم كرديم.
هلا, يك, دو, سه, زين سان بارها بسيار.
چه سنگين بود اما سخت شيرين بود پيروزي.
و ما با آشناتر لذتي, هم خسته هم خوشحال,
ز شوق و شور مالامال.
يكي از ما كه زنجيرش سبكتر بود,
به جهد ما درودي گفت و بالا رفت.
خط پوشيده را از خاك و گل بسترد و با خود خواند
(و ما بيتاب)
لبش را با زبان تر كرد (ما نيز آنچنان كرديم)
و ساكت ماند.
نگاهي كرد سوي ما و ساكت ماند.
دوباره خواند, خيره ماند, پنداري زبانش مرد.
نگاهش را ربوده بود ناپيداي دوري, ما خروشيديم:
ـ «بخوان!»
او همچنان خاموش.
ـ «براي ما بخوان!»
خيره بما ساكت نگا مي كرد.
پس از لختي
در اثنايي كه زنجيرش صدا مي كرد,
فرود آمد.
گرفتيمش كه پنداري كه مي افتاد.
نشانديمش.
بدست ما و دست خويش لعنت كرد.
ـ «چه خواندي, هان؟»
(مكيد آب دهانش را و گفت آرام:)
ـ «نوشته بود
همان,
كسي راز مرا داند,
كه از اينرو به آنرويم بگرداند.»
نشستيم
و
به مهتاب و شب روشن نگه كرديم.
و شب شط عليلي بود . . .
پي نوشت ۱: تلوزيون که ول کن مصاحبه با ورزشکاران و هنرمندان و سياستمداران و فروشنده ها و کارگران و تعويض روغنی ها و... نبود، هيچ، مرتب هم اس ام اس مي آمد که:
«بين بد و بدتر، بد را انتخاب کنيم: بياييد با هم راي دهيم!»
«من راي خود را به صندوق مي اندازم. اما با يک گل بهار نمي شود. تو هم بيا...»
«کس نخارد پشت من جز ناخن انگشت من...»
«اگر مي خواهي بلايي که بر سرمان آمد تکرار نشود، با من بيا تا راي دهيم...»
«اگر در فکر تحريم انتخابات نشسته اي، به يک سال اخير فکر کن...»
«به اصلاح طلبان راي دهيم...»
و بعد نام کانديدها بود و کدهاي انتخاباتي که در پس ِ نوشته ها سرازير مي شد:
«به فلاني راي بده ...»
دلم گرفته بود. اصلا حوصله ي بيرون رفتن نداشتم، چه رسد به اين که پاي صندوق راي بروم. به ياد انتخابات هشتاد و چهار افتادم که تنها راي دادم چون حرصم گرفته بود که جورج بوش گفته: «انتخابات را تحريم کنيد» مي خواستم به مردک گاوچران ابله بگويم که: «به تو چه! احتياج به دلسوزي تو نيست. خودمان مشکلاتمان را حل مي کنيم. برو به فکر راضي نگه داشتن مردم خودت باش!» اين شد که رای دادم.
اما اين بار موضوع فرق مي کرد. حالم خوش نبود. وقتي به «انتخاب بد بين بد و بدتر» فکر کردم، احساس کردم که دارند به من مي قبولانند که ديگر «خوب» اي در کار نخواهد بود. خب! حالا که «خوب» نيست، ديگر مگر توفيری هم مي کند؟! «بد» و «بدتر» فرق چنداني ندارند: مهم اين است که هيچکدام «خوب» نيستند. و جداي از توقع و انتظار زياد و ايدئال گرايي و هميشه به دنبال خوب ها بودن، نبايد فراموش کرد که نقش «بد» در چنين انتخاباتي، در نهايت بسان ماده ي مخدر و داروي خواب آوري است که به حفظ و بقاي هرچه بيشتر «بدتر» مي انجامد. حتي اگر خودش اين را قبول نداشته باشد. و در واقع باعث مي شود مردم فراموش کنند که: «بدتري هم وجود داشته...» و دل خوش دارند که: «خدا را شکر که بدتر نيامد!» و خلاصه بعد از کلي کلنجار به خود قبولاندم که: «بهل تا بدترها بيايند... چه باک!» و بعد خنده ي تلخي بود و نوميدي... و ناخودآگاه به ياد سروده ي بي مانند اخوان افتادم که: «کاوه اي پيدا نخواهد شد اميد! کاشکي اسکندري پيدا شود...» اين شد که اين دو شعر را اين جا گذاشتم. اولي در مورد همان «خوب و بد و بدترين» و ديگري که رنگ و بويي کلي تر و جهان شمول تر دارد، در مورد هر نداي سياسي «به ما بگرويد». ندايي که از استيصال است که مورد پذيرش شنونده قرار مي گيرد، نه چيز ديگر...
پي نوشت ۲: قرار نيست در مورد اخوان و شعرش، و اين که هيچ شاعر نوي ديگري را به اندازه ي او دوست ندارم، بنويسم. اما همين را بگويم که «کتيبه»، همين شعر تاريک و نوميدانه، و يکي از نخستين اشعاري که از اخوان خواندم، کتيبه ي تمام عيار جامعه ي ما و بازتابنده ي زندگي سياسي ما است. و در حالت کلي تر، از حال و روز هر تشکل سياسي در هر جاي دنيا مي گويد که با شنيدن صدايي که تنها از فشار بدبختي بسان توهم شنيده مي شود، شکل می گيرد. ندا و آوايي که حتي ممکن است اين گروه را به چرخاندن کوه و صخره هم وا دارد. و گروهي که نه به خاطر همدلي و هدف مشترک که صرفا به خاطر مشکلات است که گرد هم آمده اند. (همه با يکدگر پيوسته ليک از پاي و با زنجير) و در واقع تنها اشتراکي که دارند همان مشکلات (=زنجير) است، نه هيچ چيز ديگر... و هيچ عجيب نيست که محرک اوليه از سوي کساني است که بيشتر گرفتارند. (يکي از ما که زنجيرش کمي سنگين تر از ما بود، لعنت کرد گوشش را و...) جالب اين جاست که گوششان را لعنت مي کنند که: «کاش نمي شنيدم!» انگار خودشان مي دانند که در پس اين اميد دادن ها و وعده و وعيدها هيچ چيزي عايدشان نخواهد شد. و در نهايت، اين شب تيره و تار، اگر هم جلال و شکوهي پيدا کند، تنها شط (=رودخانه ي) جليلي است که تصويري از مهتاب روي آن افتاده، و گرنه روشنايي و مهتاب حقيقی ندارد. هر چه هست، تيرگي و نوميدي است. و اين مردم گرفتار و در بند مشکلات زماني از سيطره ي قطعي اين تيرگي و نوميدي مطمئن مي شود که ديگر دير شده است و کار از کار گذشته است: «و شب، شط عليلي بود...» و آن موقع که همه چيز معلوم مي شود، گرچه هنوز هم شط وجود دارد (امکان خيال پردازي هست)، اما اين شط عليل تر از آن است که مهتاب يا حتی کورسوي اميدي را در خود داشته باشد، يا دست کم آن را بازتابد...
پي نوشت ۳: دوستي مي گفت: «کدام اصلاح طلبان؟! اصلاح طلب واقعي که کانديد نمي شود. اصلاح طلب واقعی يا خودکشي کرده است، يا از غصه تا حالا مرده است... يا خود را در خانه حبس کرده چون مي داند کاري از پيش نمي برد، يا حبسش کرده اند تا کاري از پيش نبرد... اصلاح طلب واقعي نداريم...»
پی نوشت ۴: پسرخاله هم يک مطلب خيلی خوب در مورد انتخابات نوشته. بد نيست سری هم به او بزنيد.