.: خاموشی دریا :.

.: خانه .:. بايگاني .:. پست الکترونیک :.

خاموشی دریا

 

.: تمام شد... :.

دوشنبه ۱٠ دی ،۱۳۸٦

 
 

خاموشی (همیشگی) دریا...


به گمانم بعد از هشت ماه به روز نکردن، زمان خوبی باشد برای شروعی دوباره...

اما دوباره شروع کردن هوای تازه هم می خواهد...

این شد که از این به بعد امیدوارم
این جا بنویسم...


 
 

علی در زمان ٩:۱۸ ‎ق.ظ نوشته شد :.

 

.: در باره ی خودم، درباره ی هنر، درباره ی تاریخ... :.

جمعه ٢٤ فروردین ،۱۳۸٦

 
 

 

شاید تا به این جا راه نادرست را آمده باشم...

 


همان طور که به آهنگ گوش می دادیم، گفت: " بی نظیر است..."

تایید اش کردم و گفتم:
"... اسمش هست:
Erbarm’ dich, mein Gott، یعنی «بخشایشگری، ای خدای من»، قطعه 39 ام از «مصائب سن ماتیو»، BWV244، ساخته ی یوهان سباستین باخ. آندری تارکوفسکی هم این قطعه را در تیتراژ ابتدایی و پایانی آخرین فیلمش، «ایثار» (Offret) استفاده کرده است..." (اگر اسپیکرهاتان را روشن کنید، این شاهکار را می شنوید)

و بعد اضافه کردم: "... همین «مصائب سن ماتیو» بود که باعث شهرت باخ بین عموم مردم شد. البته با تاخیر صد سال. در واقع یوهان سباستین باخ، این قطعه را در 1727 برای اولین بار در شهر لایپزیک اجرا کرد، آن هم در روز «جمعه ی مقدس»، یعنی دو روز قبل از عید پاک..."

پرسید: "راستی عید پاک دقیقا چه روزی است؟!"

گفتم: "جمعه ی مقدس(Good Friday) ، روز به صلیب کشیده شدن مسیح، دو روز قبل از عید پاک است. و عید پاک، که به اعتقاد مسیحیان روز ناپدید شدن جسم عیسی از روی زمین و روز عروج وی است، همیشه اولین یکشنبه ی بهار است که ماه به ماه کامل نزدیک تر باشد..."

و بعد اصل گفتگو را از سر گرفتم: "... اما تا صد سال این قطعه در خارج شهر لایپزیک اجرا نشد. و در مورد سایر آثار باخ هم کمابیش چنین وضعی وجود داشت. به این ترتیب علی رغم آن که عظمت این موسیقی دان بزرگ برای تمام موسیقی دانان و نوازندگان مسلم بود، مردم عادی چندان او را نمی شناختند. به قول «آذر مهرسپندان» (موبد بزرگ زرتشتی در دوران اصلاحات دینی امپراطوری ساسانی، و شروع دوران تعصبات مذهبی)، تا صد سال آثار این هنرمند در ویژگی (دست نخوردگی) باقی ماند. حتی می توان گفت هر چهار پسرش، «کارل فیلیپ امانوئل» و «ویلهلم فریدمن» (فرزندان ماریا باربارا) و «یوهان کریستین» و «یوهان کریستف فردریش» (فرزندان آنا مگدالنا)، در زمان حیاتشان از پدر بین مردم مشهورتر شدند. تا جایی که در زمانی که «یوهان کریستین باخ»، رهبر ارکستر سلطنتی لندن بود، یعنی درست زمانی که موتسارت هشت ساله را دید و شیفته ی او شد و موفقیتش را پیش بینی کرد، در بین مردم بسیار مشهورتر از پدرش بود و مردم عادی از «یوهان سباستین» اطلاعی چندانی نداشتند. حال آن که امروزه، از این چهار پسر، تنها ممکن است مردم «کارل فیلیپ امانوئل» را بشناسند... اما سرانجام در 1827، «فلیکس مندلسون»، از معدود موسیقی دانان یهودی تاریخ، ترتیبی داد تا «مصائب سن ماتیو» در خارج از شهر لایپزیک، و در بسیاری از نقاط دنیا اجرا شود. به این ترتیب، باخ (یوهان سباستین)، به مدد همین اثر ارزشمند (که مسلما بهترین اثر وی هم نیست)، و به کمک مندلسون، به شهرتی که شایسته ی آن بود، در بین مردم دست یافت..."

در این جا بود که او گفت: " تو اشتباه کردی! بهتر بود تاریخ می خواندی..."

خوب درد مرا فهمیده بود... از آن جا که پیش از این بارها به این موضوع فکر کرده بودم، به خصوص آن روزها که با ولع تاریخ تمدن ویل دورانت را زیر رو می کردم، چاره ای نداشتم جز این که تاییدش کنم. راست می گفت. من باید تاریخ می خواندم. هر وقت به این موضوع فکر کرده ام، تنها به این نتیجه رسیدم که تمام ابعاد دانسته های من، به نوعی به تاریخ پیوند می خورد: تاریخ فلسفه، تاریخ ادبیات، تاریخ سینما، تاریخ ایران باستان، تاریخ رنسانس، تاریخ موسیقی، تاریخ خانواده مان (در واقع ابعاد مختلف شجره نامه ی خانوادگی) و حتی تاریخ میکروالکترونیک...

راست می گفت: من برای تاریخ ساخته شده ام...


پی نوشت 1: ا
ین گفتگو که در حین رانندگی انجام شد، با تمام جزئیاتی که در اعداد و ارقام آن وجود دارد، مربوط به روز گذشته است. یعنی شش روز پس از جمعه ی مقدس سال 2007 (180 سال بعد از اولین اجرای «مصائب سن ماتیو»! جالب است، نه؟!) اگر اشتباهی در اعداد و ارقام، سال ها، یا نام ها وجود دارد، لطفا تصحیح کنید.

پی نوشت 2:  اولین بار Erbarm' dich… را در همان فیلم ایثار تارکوفسکی شنیدم. در تیتراژ ابتدایی، این قطعه روی یکی از نقاشی های مشهور داوینچی، یعنی «ستایش مجوسیان»، پخش می شود. (همین نقاشی که در بالا می بینید) و یک بار هم موسیقی در پایان فیلم تکرار می شود. (به تمامی دوستداران و حتی دشمنان (!) تارکوفسکی شدیدا توصیه می شود که این فیلم را هر طور شده ببینند. در بین سایر آثار وی، چیز دیگری است. یک شاهکار ناب، از هر نظر) و البته نمی توان از اثر این قطعه در زیبایی شناسی این فیلم چشم پوشی کرد...

پی نوشت 3: شاید از بزرگترین بداقبالی های جهان این بود که هیتلر هم اشتباه کرد. نگاه کنید: (1), (2) (دو نقاشی از هیتلر. منبع: ویکیپدیا) آن ها را در نوجوانی کشیده. باور نکردنی است. اما حقیقت دارد. هر دو در چیره دستی تمام و با سبکی شخصی کشیده شده اند. احساسی که در این دو نقاشی آبرنگ موج می زند، چندان برازنده ی پیشوا، یعنی رایش سوم، نیست. اما خب! همه که در راه استعدادشان گام بر نمی دارند... و این، گاه فجایع تاریخ را می آفریند، گاه از فجایع جلوگیری می کند. گاه نابغه می پرورد، گاه از پرورش نوابغ جلوگیری می کند... دردناک است... دردناک...

پی نوشت 4: امروز 24 فروردین بود. روز بزرگداشت عطار نیشابوری. دیگر رمقی برایم نمانده که درباره اش بنویسم. همین قدر بگویم که پس از حافظ، بیشتر از مولانا، شیفته ی عطارم. کاش به جای این که در روز جشن هسته ای، مترو و اتوبوس رایگان شود، در چنین بزرگداشت هایی موزه ها، یا تئاترها، یا سینماها و کلا مراکز فرهنگی ای که به نوعی به آن بزرگداشت مربوط می شوند، رایگان می شدند... افسوس که این آقایان چندان فهمی از هنر و فرهنگ ندارند... افسوس...

 
 

علی در زمان ٤:٠٥ ‎ب.ظ نوشته شد :.

 

.: درباره ی دستگیری و رهایی ملوانان انگلیسی :.

جمعه ۱٧ فروردین ،۱۳۸٦

 
 

خسته شده ام...


مطلب طنزي نوشته بودم، در مورد ملوانان انگليسي. اما به دو دليل از گذاشتن آن در اين جا خودداري کردم.

اول اين که چندان جالب از آب در نيامد. به خصوص که همان طور که در پست «دولت نهم» نوشتم، اين روزها طنز و واقعيت مفاهيم نزديک و تفکيک ناپذيري شده اند. به همين دليل فکر نمي کنم نيازي باشد که طنزپردازي کنيم. کافي است به اخبار گوش دهيم و بخنديم. (البته اگر فشار خونتان بالاست، توصيه مي کنم اخبار خبرگزاري هاي ايران را دنبال نکنيد! در عوض اخبار خبرگزاري هاي معتبر را درباره ي ايران دنبال کنيد!) درضمن در هر دو حال (چه طنز بنويسيم و چه تنها به اخبار گوش دهيم، حال اخبار هر خبرگزاري اي که مي خواهد باشد)، سرانجام اين خنده، اگر به گريه تبديل نشود، به خشم و ياس و افسردگي بدل خواهد شد.

و اما دليل دوم: واقعا خسته شده ام. خسته شدم از اين که هر روز گندي بالا بيايد و من درباره ي آن بنويسم و خشمگين شوم و به زمين و زمان بد و بيراه بگويم. واقعا آخرش که چي؟! اين همه در باره ي پرونده ي هسته اي و دانشگاه ها و ساير دسته گل هايي که دولت نهم به آب مي دهد نوشتيم، به کجا رسيديم؟! البته به هيچ وجه انتظار نداشته و ندارم که کسي از مسئولين وبلاگ مرا بخواند و در کار خود تجديد نظر کند. اصلا خدا نکند مسئولين پايشان به اين جا باز شود، چون حوصله ي درد سر ندارم. اما واقعا به جز خسته کردن، ناراحت کردن و موجبات افسردگي خودم و همين يکي و دو خواننده ام را فراهم آوردن، تا حالا چه کاري اين جا انجام داده ام؟!
. . .
خسته ام... همين.


پي نوشت 1: در هرحال نمي توانم از نوشتن اين قسمت از مطلبي که قرار بود اين جا قرار دهم خودداري کنم. اين قسمت را تحت تاثير صحبت هاي دکتر ولايتي در برنامه ي «گفتگوي ويژه ي خبري» نوشتم. هرچند تخيلي است، اما از مضمون صحبت هاي ايشان سرچشمه مي گيرد: «... طبق فرمايش ايشان، دستگيري ملوانان انگليسي، نشان از "اقتدار" جمهوري اسلامي داشت. طولاني کردن مدت بازداشت، نشانه ي "ابتکار" ما بود. اما آزاد کردن ملوانان، نشانه ي "سياست" حمهوري اسلامي بود و تعيين زمان آن، بيان گر "کياست" ما. در ضمن توجه داشته باشيد که اين هديه از طرف دولت ما به مردم انگليس، نشانه ي "ديانت" ما بود و نشان دادن تصاوير ملوانان در طول مدت بازداشت، نشانه ي "شفافيت" خبرگزاري هاي ما و اقداماتمان... و حالا اين همه حکمت و توانايي را مقايسه کنيد با اقدامات آمريکا در اين چند سال: حمله به عراق نشانه ي "حماقت" آمريکا بود، و کشتار مردم بي گناه آن جا نشانه ي "خشونت" آمريکا. و البته افزايش تعداد ناوهاي موجود در خليج فارس، تنها نشانه ي "وحشت" آمريکايي ها بود و کوتاه نيامدن آن ها در پرونده ي هسته اي ما، نشانه ي "لجاجت" شان!...» (متاسفانه يکي از هم دانشکده اي ها، در وبلاگش، مطلب مشابهي، البته کاملا جدي، به همراه شور و شعف احمدی نژاد دوستی زايدالوصفی، در مورد اين بازي احمقانه نوشته است. ولي نمي خواهم اسمش را ببرم!)

پي نوشت2: عزيز من! ادعا کردن که کاري ندارد. آن هم بدون مدرک و دليل. در پيام نوروز، رئيس جمهور  آن قدر خبر از توسعه ي سياسي و اقتصادي در سال گذشته داد، که اگر بيننده ای از اوضاع آگاه نباشد، فکر مي کند پاي صحبت رئيس جمهور کشوري که ابرقدرت بلامنازع سياسي، اقتصادي و نظامي دنيا است نشسته. جالب اين جاست که يک چنين سخناني در مورد "سالي که گذشت"، اصلا نيازي به سپري شدن سال ندارند! چون پيش از شروع سال معلوم است که مقامات درباره ي کارنامه شان در پايان سال چه چيزها مي خواهند بگويند! (اين هم مشابه سخنان آن يکي دکتر، يعني دکتر ولايتي بود و البته مشابه سخنان و آمارهاي همه ي اين قبيل دکترها)

پي نوشت 3: علي عبدي هم مطالب زياد، و بسيار خوبي در مورد وقايع اخير نوشته. براي خودم هم جاي تعجب است که چرا علي رغم اين که مرتب وبلاگش را مي خواندم، هيچ وقت لينک آن را اين جا نگذاشته بودم.  

 
 

علی در زمان ۸:٥۳ ‎ب.ظ نوشته شد :.

 

.: به مناسبت نوروز :.

چهارشنبه ۱ فروردین ،۱۳۸٦

 
 

و سرانجام نوروز فرا می رسد...


 



چو خورشید تابان میان هوا،
نشسته بدو شاه فرمانروا
جهان انجمن شد بر تخت او

شگفتى فرومانده از بخت او

به جمشید بر، گوهر افشاندند

مر آن روز را، روز نو خواندند

سر سال نو، هرمز فرودین‏

برآسود از رنج روى زمین‏

بزرگان به شادى بیاراستند

مى و جام و رامشگران خواستند

چنین جشن فرّخ، از آن روزگار

به ما ماند از آن خسروان یادگار

نوروزتان خجسته!



 


و امروز از آن خسروان تنها همین نوروز برایمان به یادگار مانده.
یادگاری که باید سخت بکوشیم تا گرامی اش بداریم...


پی نوشت 1: مناظری که از تهران در پایین می بینید، جدیدترین عکس های پایتخت است که گرفتم. در زمان عکاسی (هفته ی پیش) هوا به شکل غیر منتظره ای تمیز بود. شاید به همین خاطر است که این عکس ها بوی بهار می دهد.


پی نوشت 2: احتمالا سال آینده نوروز را در ایران نخواهم بود. چند ساعتی است که به همین خاطر دلم گرفته. مطمئنم که برای من خیلی سخت خواهد بود جدا شدن از این آب و خاک.

پی نوشت 3: این طور که پیداست، این دعای داریوش هرگز مستجاب نشده. این روزها به خوبی شاهد آن هستیم. می دانم اگر بگویم امیدوارم در سال جدید مستجاب شود، خنده دار است، اما به هر حال امیدوارم سالی برسد که برآورده شود. و آن روز نوروز حقیقی خواهد بود...

پی نوشت 4: سعادت بسیار بزرگی است که روز بزرگداشت کسی که خود را ملی می خواند، و به حق هم می خواند، در آستانه ی بزرگ ترین جشن ملی ایرانیان باشد. هرچند ما کمتر به یاد دکتر مصدق افتادیم و امروز دود این فراموشی در چشم خودمان می رود... سالروز ملی شدن صنعت نفت هم گرامی باد.



 
 

علی در زمان ۱:٤٦ ‎ق.ظ نوشته شد :.

 

.: چهارشنبه سوری و سالروز 22 اسفند :.

چهارشنبه ٢۳ اسفند ،۱۳۸٥

 
 

سند حماقت گذشتگان...


يک

نزديک ظهر وقتي مي خواستم از در شمالي وارد دانشگاه شوم، نگهبان جديدي که براي اولين بار مي ديدمش، گفت: «مهندس! کارت!»
هيچ وقت با اين مسئله، يعني کارت خواستن در هنگام ورود مشکلي نداشتم، و علي رغم قانوني نبودن اين عمل، هميشه فرمانبرانه و با اين استدلال که: «اين بيچاره ها که گناهي ندارند» يا «من که حوصله ي جر و بحث ندارم» کارتم را به نگهبان ها نشان داده ام. گرچه احتمالا به علت گذشتن بيش از سه سال از دوران دانشجويي، يا شايد به خاطر ظاهر حق به جانبم در هنگام ورود، کم تر پيش مي آيد که از من کارت بخواهند، اما اين بار، نمي دانم چرا، شايد چون نگهبان جديد بود، و يا شايد به خاطر اين که همين نگهبان جديد با اين کارش چندين نفر را در حال جستجو در جيب و کيفشان جلوي در نگاه داشته و به اين وسيله حسابي ازدحام ايجاد کرده بود، سرم را پايين انداختم و به قول شازده کوچولو: «راست خودم را گرفتم و...» داخل شدم. نگهبان دوباره و سه باره گفت: «هي مهندس! با شمام! کارت!... کارت!...» تا اين که وقتي هفت، هشت متر از در دور شده بودم، کاملا عصباني فرياد زدم: «ول کن آقا بعد چهار سال!...» و همه چيز تمام شد.
چند قدم بعد که حسابي خودم را به خاطر بي دليل عصباني شدن و لجبازي کردن، سرزنش مي کردم، به همکف ابن سينا رسيدم. انجمن فيلمي از وقايع 22 اسفند پارسال گذاشته بود. يادم بود که 22 اسفند است، اما
يادآوري حاصل از فيلم باعث شد حس سرزنش جايش را به غرور دهد. غروري توام با غم و درد و البته خشم از کساني که از ترس سالگرد احتمالي 22 اسفند، شديدا بر تدابير امنيتي حاکم بر عبور و مرور افزوده اند... غافل از اين که رمقي نمانده براي سالگرد گرفتن... به هر طرف که نگاه کني، گند و کثافت دارد غرقمان مي کند. به کدام اعتراض کنيم؟! راستش به هيچ کدام نمي شود «نه» گفت، البته به شرط آن که... حالم به هم خورد...

سالروز 22 اسفند دانشگاه شريف گرامي باد...

دو

سال گذشته، چهارشنبه سوري شب بعد از بيست و دوم اسفند بود. آن شب متني با عنوان «خاک بر سر ما» در مورد وقايع تلخ بيست و دوم اسفند دانشگاهمان نوشتم که هيچ وقت در وبلاگم قرار ندادم. پي نوشت دوم و آخر متن اين بود: «امشب چهارشنبه سوري است: صداي انفجار، صداي التهاب، صداي ترس... وحشت دارم از اين که پايم را به خيابان ها بگذارم. مردم هم يادشان رفته براي چه چهارشنبه سوري وجود دارد. تقصير ماست... خاک بر سر ما...» (البته اين عنوان در جاي جاي متن تکرار شده بود)
...
صداي ترس و التهاب، صداي انفجار، صداي حادثه هنوز هم وجود دارد.
چهارشنبه سوري هم. و ياد و خاطره ي تلخ پارسال که چه قدر مي ترسيدم پايم را در نزديکي مسجد دانشگاه، يا دفتر حراست بگذارم، هم.
و البته هنوز هم مي ترسم که امشب را در کوچه پس کوچه هاي اين هيولاي پايتخت باشم. هر عاقلي مي ترسد. چون هنوز هم مي توان گفت: «اين ها هم يادشان رفته براي چه چهارشنبه سوري وجود دارد» اما ديگر نمي خواهم بگويم تقصير ماست. شايد هيچ وقت تقصير کسي نبوده، البته اگر خوش بين باشيم، اما مطمئنم اگر «بعضي ديگر» يادشان نمي رفت که فلسفه ي سنت ها و سالگردها و روزها چيست، يا حداقل اگر اين «بعضي ديگر» مغرضانه و دشمنانه به سنت ها حمله ور نمي شدند، يا بدتر، به سنت ها و رسوم «توهين» نمي کردند و کمی مودب تر بودند، آن وقت الان آقايان مجبور نبودند در تلوزيون و راديو التماس کنند که: «فقط از روي آتش بپريد...» و بعد، بر خلاف ميل باطني شان، از زيبايي اين رسم بگويند و در واقع منت کشی کنند... اما آن بعضي ديگر 28 سال پيش اين روزها را نمي ديدند...


سخنان استاد مطهري در مورد چهارشنبه سوري:

(احتمالا بارها اصل آن را از تلوزيون يا راديو شنيده ايد)

 ... قرآن مي گويد هر امر به اصطلاح قديمي و هر سنت قديمي را به دليل آن که گذشتگان ما چنين مي کرده اند، نياکان ما اين چنين بوده اند و ما بايد راه نياکان خودمان را برويم انجام دادن، محکوم است. چرا؟ مي گويد ممکن است نياکانتان اشتباه کرده باشند، ممکن است نياکانتان عقل و شعور نداشته باشند. اين که دليل نمي شود نياکان ما در گذشته چنين مي کرده اند، ما هم چنين کنيم.

چهارشنبه‌ي آخر سال مي‌شود، آخر سال شمسي، چهارشنبه‌ي آخر اسفند مي‌شود، بسياري از خانواده ها، که بايد بگوييم خانواده هاي احمق ها، ده يالا! آتشي روشن مي کنند، بعد آدم هاي سر و مر و گنده، با اين هيکل هاي نمي دانم چنين و چنان! از روي آتش مي پرند: «اي آتش! زردي من از تو سرخي تو از من اين چه قدر حماقت است! خب چرا چنين مي کنيد؟ مي گويند: «آقا اين يک سنتي است ميان ما و مردم ما، از قديم پدران ما چنين مي کرده اند» قرآن مي گويد: «اولو کان آبائهم لا يعقلون شيئا» يعني: اگر هم  پدران گذشته تان چنين کاري مي کردند شما وقتي مي بينيد يک کار احمقانه است و دليل خريت پدران شماست رويش را بپوشانيد. چرا اين سند حماقت را هي سال به سال تجديد مي کنيد؟ اين فقط يک سند حماقت است که هي کوشش مي کنيد اين سند حماقت را هميشه زنده نگه داريد: ماييم که چنين پدر و مادرهاي احمقي داشته ايم...
(لينک به اصل فايل صوتی سخنرانی. البته فيلتر شده)


با بند اولش کاملا موافقم! برخي از گذشتگان ما اعمال نادرستي انجام داده اند، رسم و رسومات و عقايد نادرستي داشته اند، و البته برخي از آن ها هم سخنان نادرستي به زبان آورده اند. شکي در اين نيست. در واقع بند اول در بردارنده ي عقايدي کاملا منطقي است، آن قدر که اصلا نيازي به استناد به قرآن و قسم حضرت عباس نبود. اما نتيجه گيري بعد از آن؟!..

اصلا قصد بحث روي درستي يا نادرستي رسوم و سنت هاي گذشتگان را ندارم. خود من به سنت ها و سالگردها هرگز اعتقاد ندارم، مگر آن که فلسفه ي درستي داشته باشند يا يادآور واقعه ي تاريخي خاصي باشند، مثلا روز کارگر، روز دانشجو، عاشورا و تاسوعا، هشتم مارس، 22 اسفند و...  اين را هم بگويم که به چهارشنبه سوري و نوروز و مهرگان و سيزده به در، معتقدم. نه چون حکمتي دارند، و نه اين که بخواهم به زور براي آن ها حکمت تراشي کنم. (نمي خواهم مثل بعضي ديگر، مثلا دکتر شريعتي، نوروز را روز اول زمين و موهبت الهي و پيوند دين و فرهنگ و غيره و غيره بنامم. يا مثل همان منت کشان، سيزده به در را «روز طبيعت»(!) بنامم) فقط مي دانم که هر ملتي براي حفظ هم بستگي مردمانش، مجبور و حتي محکوم است سنت هايش را حفظ کند، حتي اگر بداند اين رسوم نادرستند... البته اگر به هم بستگي يک ملت معتقد نباشيم مسئله چيز ديگري خواهد بود، اما وقتي سخن از 22 بهمن و ملت هميشه در صحنه و حق مسلم(!) مردم مي شود چه؟! (دقت کنيد شعارهايي که نوشتم، بيش از آن که جنبه ی مذهبي داشته باشند، ملی هستند. بحث ولي امر کل مسلمين و امت مسلمان هم صد در صد نادرست است، چون سني ها که 20 برابر ما جمعيت دارند، اصلا ما را مسلمان نمي دانند: شعارها بار ملی دارد)

باز هم تاکيد مي کنم که بحث من درستي و نادرستي چهارشنبه سوري نيست. اصلا چهارشنبه سوري نادرست، احمقانه، ابلهانه، رذيلانه، ضد خدا، ضد خلق و ضد توده! اصلا همبستگي ملي به جهنم... حرف من بر سر اين است که اين صداهاي انفجار، اين حوادث، اين التهاب، اين ترس از پا به کوچه گذاشتن، همه ريشه در گذشته ها دارد:
آن روزهايي که آقايان، بي توجه به تحريک احساسات مردم و به وجود آمدن عقده و حتي به وجود آمدن نفرتي عميق، با خونسردي تمام، در برابر اين رسوم ايستادند، به آن توهين کردند، از «سند خريت پدران» گفتند، احمقانه اش ناميدند، و ممنوعش کردند... (دقت کنيد ننوشتم: بي توجه به حکيمانه بودن يا درستي خود سنت)

و امروز ما مي ترسيم پا در خيابان ها بگذاريم، چون گذشتگانمان اين طور گفتند و اين طور ممنوع کردند...


پي نوشت 1:
با اين که هميشه می کوشم منطقی باشم، و اين جا هم خودم را کنترل کردم، هر وقت «سخنراني استاد درباره ي چهارشنبه سوري» را مي شنوم، خشمگين مي شوم... حالا تاثيرش را روي عوام ببينيد... (الان که من صداي تاثير را مي شنوم!)

پي نوشت 2: استاد البته با عزاداري محرم «تقريبا» مخالف بود، اما از ديگر هنرهاي اين آقايان، در کنار تبديل چهارشنبه سوري به روز جنگ خياباني، تبديل عزاداري محرم به کارناوالي مبتذل، و تبديل ماه رمضان به ماه مهمانی شکم (افطاری ها و ريخت و پاش های اطراف آن را می گويم) بوده است.

پي نوشت 3: مطالبي که آماده دارم و اميدوارم به زودي آن ها را در اين جا قرار دهم: اسپاگتي ايراني (درباره ي خودروسازي داخلي و ترافيک)، تبعيض جنسي (درباره ي الف صفر!)، اقتصاد موهومي (درباره ي روشنفکري ديني)، مطلبی درباره ی هنر متعهد، مطلبی در مورد عمق درخواست های زنان برای حقوق برابر، مطلبي در مورد شهرام جزايري و چندين نقد فيلم.

پي نوشت 4: در مملکتي که مشهورترين متهم پرونده ي فساد اقتصادي آن به راحتي، آن هم در داغ ترين روزهاي دادگاهش، پا به فرار مي گذارد، در مملکتي که تغيير ساعت زمستانی و تابستاني، علي رغم ضرر نيم ميليارد دلاري در مصرف انرژي، تنها با توجيه ثابت ماندن اوقات شرعي لغو مي شود (جالب اين جاست که به طور خودکار ساعت پرشين بلاگ يک ساعت به جلو رفته: من اين پست را در 23:59 سه شنبه نوشتم نه 59 دقيقه ي بامداد چهارشنبه!)، در مملکتي که...
خيلي انتظار بي جايي است که دولت براي اعتراض به فيلم به غايت توهين آميز و تماما دروغ «300» اقدامي انجام دهد. حتي با وجود اين که برخي مقامات يونان هم به آن اعتراض کرده اند. (البته خوب که نگاه کنيم، همين آقايان موجبات ساخت چنين فيلمی را با اعمالشان فراهم می کنند)
درباره ی فيلم «300»، محصول کمپانی برادران وارنر
جمع آوری امضا در اعتراض به ساخت و پخش اين فيلم
وقتي صحنه هايي از فيلم را ديدم، از خشم و نفرت تمام بدنم مي لرزيد...

پي نوشت 5: روزي که با اصطلاح «social filtering» (در وصف wikipedia) آشنا شدم، به ياد ترس کافکا از دنياي مدرن افتادم: دنيايي که از انسان ها تنها چيزي را باقي مي گذارد که در جهت حرکت خودش است. از انسان ها، و البته از هويت و ياد و خاطره ي آن ها. و همين طور از تاريخ. واقعا ترسناک است! همين wikipedia به راحتي مي تواند با منطق «اکثريت در ويرايشگران»، هرکسي را از صفحه ي روزگار محو کند. امروز که مدخل «300»   را مي ديدم، همين احساس در درونم تازه شد. روزي خواهد رسيد که خشايارشا را هم از تصاويري که 300 در wikipedia ارائه مي دهد ترسيم کنند. خيلي از مردم جهان فيلم را پسنديده اند: اين جا را ببينيد. نگوييد که کسي باور نمي کند چون دروغ است... مطمئن باشيد واقعيت کمرنگ و حتي فراموش هم خواهد شد. کاملا مانند «سرهنگ آئورليانو بوئنديا» در «صدسال تنهايي» مارکز. (جالب است که wikipedia  مطلب را قفل کرده. اگر مي توانيد ويرايش اش کنيد و لينک نامه اعتراض را در آن قرار دهيد، حتما اين لطف را در حق تاريخ انجام دهيد) خشمگينم. و بيشتر از آن از اين جهان که روز به روز کافکايي تر مي شود، مي ترسم...

پي نوشت 6: بي دليل نيست که بيشترمان اين روزها منتظر جواب دانشگاه هايي هستيم که ممکن است بهمان پذيرش بدهند. بي حوصلگي براي سالگرد گرفتن، براي اعتراض و حتي براي انتقاد به صورت وب نوشت هم بي دليل نيست. اين جا را ببينيد:
ضريب کيفيت زندگی در سال 2007
رتبه مان در 195 کشور، 190 ام است... جاي اميدواري است که از افغانستان و عراقي که روزي چند ده نفر کشته مي دهند، پايين تر نيستيم! وضع سومالی و سودان هم که روشن است. سقوط 43 رتبه از سال 2006 هم در نوع خودش جالب است:
لبنان علی رغم جنگ خانمان سوز، 24 رتبه صعود کرده! البته تعجبي ندارد: درآمد نفت ايران است ديگر... (ويتنام هم 46 رتبه صعود کرده)

پي نوشت 7: دولت اعلام کرد که: «به حمد الله با واردات ... ميليون ... (رقم بزرگي بود، اما يادم نيست!) ميوه، در عيد مشکلي نخواهيم داشت!» خاک بر سر ما که ميوه مان را بايد از خارج وارد کنيم. اصلا به جهنم که ميوه نداريم، چرا وارد مي کنيد؟... وارد مي کنند براي سرپوش گذاردن بر بودجه ي وحشتناکي که صرف بازسازی لبنان و البته صرف حق مسلم شده است. وضع پالايشگاه ها و پارچه ي ترک که جاي خود دارد... (باز هم به نظر مي رسد که توسعه ي کشاورزي در ديدگاه هاي آقاي چراغي حقيقتا برنامه ي صحيحي بود... مي دانستيد هلند با آن وسعت کمش، بعد از آمريکا و فرانسه بزرگ ترين صادرکننده ي محصولات کشاورزي است؟ و کشور چين علی رغم توسعه ی صنعتی سرسام آورش، 800 ميليون کشاورز دارد؟... افسوس...)

پي نوشت 8: نزديک به چهل روز از مرگ حشمت عزيز گذشت... و غير از آن يک سال گذشت... واقعا تمام شد... همه مان فراموش مي شويم...

 

 
 

علی در زمان ۱٢:٥٩ ‎ق.ظ نوشته شد :.

 

.: برای وحید. ن. (حشمت) :.

جمعه ٢٠ بهمن ،۱۳۸٥

 
 


رفت که ديگر نيايد، رفت...




به هر حال مي رود...

ولي به دست خود رفتن،

حسرتي است بر دل بازماندگان:

«شايد اگر من...

او نمي رفت»

و ازين رو تحمل اندوه مرگش دشوار مي شود.

وگرنه هزاران سال است که

-متواضعانه-

رفتن را پذيرفته ايم...

 

                                (ب. د.)

يادداشت: وحشتناک است، وحشتناک... ما کجا بوديم؟ چرا نفهميديم؟... صداش هنوز هست، و لبخندش... و نگاهش... نمي توانم باور کنم. نمي توانم... انگار که يک شوخي تلخ است، انگار که مي آيد... اما نگاه که مي کنم، مي بينم که فقط ما مانديم و تلی از خاک و خش خش سرد بيل و افسوس و چند علامت سوال بزرگ و سيلي از اشک... و البته سيلي روزگار که هر روز سخت تر می زند و سرخ تر می کند...

و مي بينم که...

هنوز نمي دانم بايد تسليت بگويم يا تسليت بشنوم... نمي دانم...

وحشتناک است... وحشتناک... (اسپيکرهاتان را روشن کنيد...)

 


پي نوشت: ندارد...


 

 
 

علی در زمان ٤:٠٩ ‎ق.ظ نوشته شد :.

 

.: يک عکس :.

پنجشنبه ٥ بهمن ،۱۳۸٥

 
 

 

 خاک بر سر ما

 

 

 

 

توضيح: کودکي فلسطيني(!) در سوگ صدام حسين، عکسي در دست دارد که نام آمريکا و بريتانيا و ايران و اسرائيل(!) روي آن در کنار هم نوشته شده، و بعد از همگي نوشته شده: «شما به جهنم! بزرگي از آن صدام حسين است...»

 

 

پي نوشت ۱: از اين که به هر شکلي تصويري از صدام را در وبلاگم قرار دهم، شرم دارم. حتي با وجود اين که همين الان، کمي پايين تر، البته به شکل غير مستقيم، تصويري از استالين در اين جا وجود دارد...

 

پي نوشت ۲: فکر کنم اين آقايان احمق انتظار نداشتند روزي نامشان هم رديف آمريکا و اسرائيل برده شود... به هر حال نماينده ي ايران، البته متاسفانه، فعلا همين آقايان اند و بردن نام ايران، معادل نام بردن از آن هاست... البته فعلا هم اين ماييم که با ديدن اين تصوير، دلمان براي ايران مي لرزد، نه آن ها که عين خيالشان هم نيست...

 

پي نوشت ۳: کلي برنامه براي به روز کردن وبلاگم داشتم. همين الان مطالب زيادي، طرح ريزي شده، يا حتي چرک نويس شده، روي دستم مانده که سردرگم مانده ام از کدام شروع کنم. اما جالب اين جاست که دقيقا مطلبي را نوشتم که تنها چند دقيقه است به فکرش افتادم. چون همين چند دقيقه پيش اين عکس را دريافت کردم، و نتوانستم تاب بياورم و هيچ ننويسم. (البته قبلا خبر اعلام يک روز عزاي عمومي توسط حماس را، به مناسبت اعدام صدام شنيده بودم. عزاداري اي که عجيب حالم را به هم زد، به خصوص که فقط چند روز بعد از حضور اسمعيل هنيه در تهران اعلام شد.)

 

پی نوشت ۴: خلاصه اين که کاملا يک باره تصميم گرفتم اين عکس کريه را اين جا بگذارم. و فکر کنم زيبايي زندگي هم به همين غير منتظره ها و هيجانات باشد. حتي اگر آن قدر روزمرگي در ما ريشه دوانده باشد و مسئله ي کمک هاي انسان دوستانه به فلسطين و حماس هميشگي شده باشد که باور نکنيم کاملا غير منتظره، روزي مي رسد که اين آقايان ابله وجود نخواهند داشت که سرمايه ي مملکت را در حلقوم اعرابي بريزند که دشمني عجيب ديرينه شان با ما تمام شدني نيست...

 

پي نوشت ۵: مسئله ي دشمني ديرينه ي ما با ترک هاي عثماني و اعراب، که اين دومي حتي در فوتبال و آن مراسم حج معروف اوايل انقلاب هم نمود پيدا مي کند، به علت وجود مذهب نيست. برعکس! اين علت وجودي مذهب است که در اين دشمني ريشه دارد... کاش به جاي اين که در همين روزهايي که سپري اش مي کنيم، تکيه راه بياندازند و... اين را کمي مي فهميدند... کاش...

 

 
 

علی در زمان ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ نوشته شد :.

 

.: تولد من :.

یکشنبه ۱٠ دی ،۱۳۸٥

 
 

 

 تماشاخانه

 

 

 

 

پرده فرو افتاد.

    صحنه تاريک شد و راهروها روشن.

و مردگان يک به يک،

    چند تن شان نشسته و

        چند ايستاده،

اين يک به روي صندلي ها که بسته شده بود،

    و آن ديگران رو به درهاي خروج که گشوده،

همه نظاره گر بودند

    نمايش زندگي را که به آخر رسيده بود...

 

    و ما،

خسته از تمام نا آموخته هايمان در آن چه بر پرده گذشته بود،

        مانديم تا شايد،

در اجرايي ديگر،

    بياموزيم باز نگاه داشتن صندلي را!

        و هرگاه زمان آن رسيد،

چونان پيشينيان،

    به دست و با پاي خويش،

        صندلي و راه خروج را

            ببنديم و بپيماييم...

 

و بدين سان،

    صداي گريه ي نوزادي ديگر

            به گوش رسيد...    

  

 

پي نوشت ۱: ۲۲ سال گذشت. (و البته به روايتي ۲۰۰۷ سال!)

 

پي نوشت ۲: براي خودم هم سوال شده که چرا تنها در دي ماه قلمم به شعر مي چرخد! (هرچند که چندان در اين کار موفق نيستم و اگر اصلا هم به اين «فتوهايکو»ها نچرخد، جهان چيزي را از دست نخواهد داد!)

 

پي نوشت ۳: اين عکس را مهرماه سال گذشته، در سالن جابر بن حيان دانشگاه گرفتم، و پيش تر هم يک بار در وبلاگم گذاشته بودم... توضيح اين که کلک خاصي در کار نيست، از هيچ نرم افزاري هم استفاده نشده است. کاملا طبيعي به اين نتيجه رسيدم.

 

پي نوشت ۴: اين روزها تقريبا دچار نوعي ابلومفيسم شده ام. نمي دانم اين که تولد آدم باشد، چه قدر مي تواند در فرار از اين ابلومفيسم موثر باشد...

 

پي نوشت ۵: نوشته هاي زيادي قرار است بنويسم... به زودي خواهيد ديد!

 

 
 

علی در زمان ۱:٤٩ ‎ب.ظ نوشته شد :.

 

.: تصويب قطع نامه ی شورای امنيت :.

دوشنبه ٤ دی ،۱۳۸٥

 
 

 

 طناب پوسيده

 

 

 

 

    و بالاخره آن چه که ماه ها منتظرش بوديم اتفاق افتاد: تصويب قطع نامه ي شوراي امنيت براي تحريم ايران. آن هم با پانزده راي موافق، بدون ممتنع و بدون مخالف. گرچه روس ها که حامي بزرگ برنامه ي هسته اي ما بودند، تا حد زيادي به تعديل اين قطع نامه کمک کردند، مثلا عهده دار شدن مسئوليت نيروگاه اتمي بوشهر و خارج کردن آن از موارد تحريم، يا تحريم جزيي به جاي تحريم کل مردم ايران (البته نبايد ناديده گرفت که فرانسوي ها و آلماني ها هم به علت منافع صنعتي که در ايران دارند، مثلا صنعت(!) خودروسازي (به زودي در مورد واردات خودرو به کشور، که هيچ رنگ و بويي از صنعت ندارد هم مطلبي خواهم نوشت.) با تحريم کامل ايران مخالف بودند، و نبايد محدود شدن تحريم به تاسيسات هسته اي را به حساب وفاداري و فداکاري روس ها گذاشت.) اما علي رغم اين کمک های جزيی براي تعديل قطع نامه، پشت کردن تدريجي روسيه به ايران، و سرد شدن آتش حمايت حاکمان آن از برنامه ي هسته اي، نه قابل چشم پوشي است، و نه براي آن ها که با سابقه ي حمايت روس ها آشنايي دارند، تازگي دارد. روي عبارت « نه تازگي دارد » تاکيد مي کنم تا اين شبهه به وجود نيايد که تمام آن چه که اين روزها شاهد آن هستيم، بدقولي يا اشتباه نادري است که تصادفا از روس ها در سياست خارجي شان سر زده. کافي است کمي به تاريخ و سابقه ي همکاري با روسيه نگاهي بيندازيم، تا هر گونه شبهه اي برطرف شود. به خصوص که اين سياست که حمايت ها تنها تا آن جا ادامه پيدا مي کند که حق و حقوق و منافعشان را از رقيب بگيرند، چه پيش از شوروي، چه در زمان حيات آن، و چه بعد از فروپاشي دولت کمونيستي، همواره وجود داشته، و صرفا سياستي روسي براي کسب منافع است، و به ايدئولوژي خاصي بستگي ندارد. (شايد منشا آن همان وصيت نامه ي پطر کبير باشد.)

    کتاب تاريخ دبيرستان را به ياد داريد؟! به خصوص ماجراي قيام جنگل را. در همان جا که نويسنده ي عصباني کتاب درسي، در آخر هر جمله اي که خبر از بدقولي هم پيمانان ميرزاکوچک مي داد، چند علامت تعجب گذاشته بود. انگار که مي خواست بگويد چه شد که اين دوست داران خلق، روس هاي سرخ، به تعهداتشان وفا نکردند. اما نيازي نيست دانش تاريخی چندان عميقي داشته باشيم تا از اين بدقولی ها شگفت زده نشويم... به نقل از همان کتاب، قطع نامه ي ميرزا کوچک خان پس از فتح رشت، عبارت بود از:

۱)     جمعيت انقلاب سرخ ايران اصول سلطنت را ملغي کرده، حکومت جمهوري را رسما اعلام مي نمايد.

۲)     حکومت موقت جمهوري حفاظت از جان و مال و ناموس عموم مردم ايران را برعهده مي گيرد.

۳)     حکومت موقت جمهوري هر نوع معاهده و قراردادي را که به ضرر ايران قديما و جديدا با هر دولتي منعقد شده است، لغو و باطل مي شناسد.

۴)     حکومت موقت جمهوري همه ي اقوام بشر را يکي دانسته، تساوي حقوق درباره ي آنان قايل است، و حفظ شعائر اسلامي را از فرايض مي داند.

 

    اين قطع نامه که بيشتر به يک شوخي يا طنز سياسي مي ماند، نشان از حمايت بي چون چراي همان دولت سرخ از قيام جنگل را دارد. حمايتي که پس از توافقات شوروي با ساير رقباي سياسي اش، تماما از بين رفت.

    پشتوانه اي که به يک مبارز شبه چريکي که بيشتر عمرش را در جنگل هاي گيلان سپري کرده، اين جرئت را مي دهد که با فتح تنها يکي از شهرهاي شمالي ايران، آن هم تنها براي چند روز، حکومت را ملغي نمايد، يا رسميت قراردادهاي به ضرر ايران را زير سوال ببرد، يا خنده دارتر از همه، حفاظت جان و مال و ناموس کل مردم يک کشور را از روي سکوي سخنراني اي در گوشه ي يکي از شهرهاي ايران بر عهده بگيرد، پشتوانه ي کمي نيست. مسلما حمايت روس هاي سرخ از ميرزاي جنگل، در ابتدا آن قدر قوي بوده که اين مبارز مذهبي که ماده ي چهارم قطع نامه اش هم به حفظ شعائر اسلام اختصاص دارد، خود را سرخ، و نهضت جنگل را جمعيت انقلاب سرخ ايران بنامد. اما ديري نپاييد که همين حمايت سرخ و در ظاهر محکم و جدي، به زردي گراييد. و اين، نه از سوسياليسم که از اصول سياست روس بود که اين گونه حکم مي کرد. (البته ابدا قصد حمايت از سوسياليسم را هم ندارم.) استالين در هشتمين کنگره ي حزب کمونيست اتحاد جماهير شوروي اعلام کرد: «سياست خارجي ما واضح و روشن است. هدف آن حفظ صلح و توسعه ي دايره ي روابط تجاري با تمام کشورهاست.» و به اين ترتيب هيچ جايي براي طلب کمک از شوروي توسط کوچک خان باقي نماند.

    و اين همان چيزي است که امروز هم به دنبال توافق آمريکا با پذيرفتن عضويت روسيه در WTO، موضوعي که سال ها مورد مناقشه بود، و همين طور واگذاري ده ها امتياز ديگر به روسيه از جمله لغو تحريم واردات قطعات يدکي هواپيما به روسيه، بر سر ما مي آيد... فقط کمي صبر کنيد... پاره شدن اين طناب پوسيده تازگي ندارد...

 

پي نوشت ۱: چهار ماه پيش که احمدي نژاد در سخنراني اش در اردبيل خواستار اخراج آمريکا و انگليس از شوراي امنيت شد، به ياد بيانيه ي ميرزاکوچک خان افتادم. مدت ها به دنبال فرصتي بودم تا در مورد آن مطلبي بنويسم، تا اين که ديروز قطع نامه ي تحريم به تصويب رسيد. جالب اين جاست که باز هم يکي ديگر از همان بيانيه هاي ميرزاکوچکي از احمدي نژاد منتشر شد: «شوراي امنيت از اين اقدامش پشيمان مي شود.» و «قطع نامه ي تحريم، تنها مشتي کاغذپاره است.» غافل از اين که آن چه به زودي پاره مي شود، همان طناب پوسيده اي است که احمدي نژاد ما را با آن به درون چاه مي برد...

 

پي نوشت ۲: پيام عزيز مطلبي به دنبال نوشته ي من در مورد انتخابات در وبلاگش نوشته است، که انتقاد اصلي آن به من بيشتر متوجه همان جمله ي «ديگر «خوب» اي پيدا نخواهد شد» در پست قبلي ام است. براي توضيح بيشتر، بايد تاکيد کنم که اين جمله لزوما به معناي «چيزي به نام خوب را انتظار کشيدن» نيست. آن را نوشتم چون فکر مي کنم دموکراسي به من اين اجازه را مي دهد که اگر هيچ يک از کانديدها يا خود انتخابات مورد تاييدم نبود، راي ندهم، و حتم دارم که با اين کار، دچار انفعال سياسي هم نمي شوم. و همين طور آن را نوشتم چون اصلا دوست ندارم براي انتخاب بد بين بد و بدتر راي دهم، به خصوص که همان طور که قبلا هم نوشتم، انتخاب بد را در چنين انتخاباتي خطرناک تر هم مي دانم. (گرچه هرگز منظورم اين نيست که بايد به بدتر راي داد.)

 

پي نوشت ۳: «صفر مراد نيازف»، رئيس جمهور ترکمنستان، مرحوم شد. رئيس جمهور مستبدي که حتي نام ماه هاي سال را به نام خود و خويشاوندانش تغيير داده بود. (مثلا ژانويه را به ماه نيازف تغيير داده بود!) و رئيس جمهوري که نامش را بيشتر در زمان رياست جمهوري هاشمي رفسنجاني مي شنيديم. (اتفاقا اولين پيام تسليتي که با جستجوي گوگل پيدا مي شود هم از طرف رئيس مجمع تشخيص مصلحت نظام است!) و جالب اين جاست که در کشورهايي مثل ترکمنستان، اگر بلاياي طبيعي(!) براي رئيس جمهور(؟!) اتفاق نيفتد، نه تنها از دوره ي هاشمي رفسنجاني تا الان، که تا ده ها دوره بعد از احمدي نژاد هم يک اسم ثابت را به عنوان رئيس دولتشان در ديدارهاي دو طرفه خواهيم شنيد. (مثل حسنی مبارک) و جالب تر اين که در بسياري از موارد فرزند رئيس جمهور سابق، جانشين وي مي شود. (فکر کنم حتي حکومت پادشاهي، حداقل به علت حفظ سنت هاي ملي و شکوه جلال خاندان سلطنتي، بهتر از جمهوري هاي اين چنيني، مثل مصر و سوريه و ترکمنستان باشد.) وقتي بحث به چنين کشورهايي معطوف مي شود، تنها مي توانم بگويم خوشحالم از اين که رئيس جمهور در کشور ما با انتخابات، ولو نمادين، انتخاب، و چهارسال يک بار هم عوض مي شود. هر چند همين چهارسال هم کافي است تا طناب پوسيده ده ها بار پاره شود...

 

 
 

علی در زمان ٢:۳٢ ‎ق.ظ نوشته شد :.

 

.: دو شعر از اخوان، و انتخابات امروز :.

جمعه ٢٤ آذر ،۱۳۸٥

 
 

 

کاوه يا اسکندر؟ (از «آخر شاهنامه»، با تخليص)

 

«رفتيم آتش بازی ببينيم، باران آمد، باروت ها نم برداشت...» (ابراهيم گلستان)

 

موج ها خوابيده اند, آرام و رام,

طبل توفان از نوا افتاده است.

چشمه هاي شعله ور خشكيده اند,

آب ها از آسيا افتاده است.

 

در مزارآباد شهر بي تپش

واي جغدي هم نمي آيد بگوش.

دردمندان بي خروش و بي فغان.

خشمناكان بي فغان و بي خروش.

 

آه ها در سينه ها گم كرده راه,

مرغكان سرشان بزير بال ها.

در سكوت جاودان مدفون شده ست،

هر چه غوغا بود و قيل و قال ها.

 

آب ها از آسيا افتاده است,

دارها بر چيده, خون ها شسته اند.

جاي رنج و خشم و عصيان بوته ها،

پشكبن هاي پليدي رسته اند.

 

مشت هاي آسمان كوب قوي

واشده ست و گونه گون رسوا شده ست.

يا نهان سيلي زنان, يا آشكار

كاسه ي پست گدايی ها شده ست.

 

خانه خالي بود و خوان بي آب و نان,

وآن چه بود, آش دهن سوزي نبود.

اين شب ست, آري, شبي بس هولناك؛

ليك پشت تپه هم روزي نبود.

 

باز ما مانديم و شهر بي تپش

وآن چه كفتارست و گرگ و روبه ست.

گاه مي گويم فغاني بركشم,

باز مي بينم صدايم كوته ست.

 

{ . . .}

 

آب ها از آسيا افتاده؛ ليك

باز ما مانديم و خوان اين و آن.

ميهمان باده و افيون و بنگ،

از عطاي دشمنان و دوستان.

 

آب ها از آسيا افتاده؛ ليك

باز ما مانديم و عدل ايزدي.

و آن چه گويی گويدم هر شب زنم:

«باز هم مست و تهي دست آمدي؟»

 

آنكه در خونش طلا بود و شرف

شانه يی بالا تكاند و جام زد.

چتر پولادين ناپيدا بدست

رو بساحل هاي ديگر گام زد.

 

در شگفت از اين غبار بي سوار

خشمگين, ما ناشريفان مانده ايم.

آب ها از آسيا افتاده؛ ليك

باز ما با موج و توفان مانده ايم.

 

هر كه آمد بار خود را بست و رفت.

ما همان بدبخت و خوار و بي نصيب.

زآن چه حاصل, جز دروغ و جز دروغ؟

زين چه حاصل, جز فريب و جز فريب؟

 

باز مي گويند: فرداي دگر

صبر كن تا ديگري پيدا شود.

کاوه اي پيدا نخواهد شد, اميد!

كاشكي اسكندري پيدا شود.

 

 

کتيبه (از «از اين اوستا»)

 

فتاده تخته سنگ آنسوي تر, انگار كوهي بود.

و ما اينسو نشسته, خسته انبوهي.

زن و مرد و جوان و پير,

همه با يكديگر پيوسته, ليك از پاي

و با زنجير.

اگر دل مي كشيدت سوي دلخواهي

بسويش مي توانستي خزيدن, ليك تا آنجا كه رخصت بود:

تا زنجير.

 

ندانستيم

ندايی بود در رؤياي خوف و خستگي هامان,

و يا آوايي از جايي,

كجا؟ هرگز نپرسيديم.

چنين مي گفت:

ـ «فتاده تخته سنگ آنسوي, وز پيشينيان پيري

بر او رازي نوشته است,

هر كس طاق هر كس جفت . . .»

چنين مي گفت چندين بار صدا,

وآنگاه چون موجي كه بگريزد ز خود

در خامشي مي خفت.

و ما چيزي نمي گفتيم.

و ما تا مدتي چيزي نمي گفتيم.

پس از آن نيز تنها در نگه مان بود اگر گاهي

گروهي شك و پرسش ايستاده بود.

و ديگر سيل و خيل خستگي بود و فراموشي.

و حتي در نگه مان نيز خاموشي.

و تخته سنگ آنسو اوفتاده بود.

 

شبي كه لعنت از مهتاب مي باريد,

و پاهامان ورم مي كرد و مي خاريد,

يكي از ما كه زنجيرش كمي سنگينتر از ما بود, لعنت كرد

گوشش را و نالان گفت: «بايد رفت»

و ما با خستگي گفتيم:

«لعنت بيش بادا گوشمان را چشممان را نيز,

بايد رفت»

و رفتيم و خزان رفتيم تا جايي كه تخته سنگ آنجا بود.

يكي از ما كه زنجيرش رهاتر بود, بالا رفت, آنگه خواند:

ـ «كسي راز مرا داند

كه از اينرو به آنرويم بگرداند.»

و ما با لذتي بيگانه اين راز غبارآلود را مثل دعايي زير لب

تكرار مي كرديم.

و شب شط جليلي بود پر مهتاب.

 

هلا, يك . . . دو . . . سه . . . ديگر بار

هلا, يك, دو, سه, ديگر بار.

عرقريزان, عزا, دشنام . . . گاهي گريه هم كرديم.

هلا, يك, دو, سه, زين سان بارها بسيار.

چه سنگين بود اما سخت شيرين بود پيروزي.

و ما با آشناتر لذتي, هم خسته هم خوشحال,

ز شوق و شور مالامال.

 

يكي از ما كه زنجيرش سبكتر بود,

به جهد ما درودي گفت و بالا رفت.

خط پوشيده را از خاك و گل بسترد و با خود خواند

(و ما بيتاب)

لبش را با زبان تر كرد (ما نيز آنچنان كرديم)

و ساكت ماند.

نگاهي كرد سوي ما و ساكت ماند.

دوباره خواند, خيره ماند, پنداري زبانش مرد.

نگاهش را ربوده بود ناپيداي دوري, ما خروشيديم:

ـ «بخوان!»

او همچنان خاموش.

ـ «براي ما بخوان!»

خيره بما ساكت نگا مي كرد.

 

پس از لختي

در اثنايي كه زنجيرش صدا مي كرد,

فرود آمد.

گرفتيمش كه پنداري كه مي افتاد.

نشانديمش.

بدست ما و دست خويش لعنت كرد.

ـ «چه خواندي, هان؟»

(مكيد آب دهانش را و گفت آرام:)

ـ «نوشته بود

همان,

كسي راز مرا داند,

كه از اينرو به آنرويم بگرداند.»

 

نشستيم

و

به مهتاب و شب روشن نگه كرديم.

و شب شط عليلي بود . . .

 

 

پي نوشت ۱: تلوزيون که ول کن مصاحبه با ورزشکاران و هنرمندان و سياستمداران و فروشنده ها و کارگران و تعويض روغنی ها و... نبود، هيچ، مرتب هم اس ام اس مي آمد که:

«بين بد و بدتر، بد را انتخاب کنيم: بياييد با هم راي دهيم!»

«من راي خود را به صندوق مي اندازم. اما با يک گل بهار نمي شود. تو هم بيا...»

«کس نخارد پشت من جز ناخن انگشت من...»

«اگر مي خواهي بلايي که بر سرمان آمد تکرار نشود، با من بيا تا راي دهيم...»

«اگر در فکر تحريم انتخابات نشسته اي، به يک سال اخير فکر کن...»

«به اصلاح طلبان راي دهيم...»

و بعد نام کانديدها بود و کدهاي انتخاباتي که در پس ِ نوشته ها سرازير مي شد:

«به فلاني راي بده ...»

 

دلم گرفته بود. اصلا حوصله ي بيرون رفتن نداشتم، چه رسد به اين که پاي صندوق راي بروم. به ياد انتخابات هشتاد و چهار افتادم که تنها راي دادم چون حرصم گرفته بود که جورج بوش گفته: «انتخابات را تحريم کنيد» مي خواستم به مردک گاوچران ابله بگويم که: «به تو چه! احتياج به دلسوزي تو نيست. خودمان مشکلاتمان را حل مي کنيم. برو به فکر راضي نگه داشتن مردم خودت باش!» اين شد که رای دادم.

اما اين بار موضوع فرق مي کرد. حالم خوش نبود. وقتي به «انتخاب بد بين بد و بدتر» فکر کردم، احساس کردم که دارند به من مي قبولانند که ديگر «خوب» اي در کار نخواهد بود. خب! حالا که «خوب» نيست، ديگر مگر توفيری هم مي کند؟! «بد» و «بدتر» فرق چنداني ندارند: مهم اين است که هيچکدام «خوب» نيستند. و جداي از توقع و انتظار زياد و ايدئال گرايي و هميشه به دنبال خوب ها بودن، نبايد فراموش کرد که نقش «بد» در چنين انتخاباتي، در نهايت بسان ماده ي مخدر و داروي خواب آوري است که به حفظ و بقاي هرچه بيشتر «بدتر» مي انجامد. حتي اگر خودش اين را قبول نداشته باشد. و در واقع باعث مي شود مردم فراموش کنند که: «بدتري هم وجود داشته...» و دل خوش دارند که: «خدا را شکر که بدتر نيامد!» و خلاصه بعد از کلي کلنجار به خود قبولاندم که: «بهل تا بدترها بيايند... چه باک!» و بعد خنده ي تلخي بود و نوميدي... و ناخودآگاه به ياد سروده ي بي مانند اخوان افتادم که: «کاوه اي پيدا نخواهد شد اميد! کاشکي اسکندري پيدا شود...» اين شد که اين دو شعر را اين جا گذاشتم. اولي در مورد همان «خوب و بد و بدترين» و ديگري که رنگ و بويي کلي تر و جهان شمول تر دارد، در مورد هر نداي سياسي «به ما بگرويد». ندايي که از استيصال است که مورد پذيرش شنونده قرار مي گيرد، نه چيز ديگر...

 

پي نوشت ۲: قرار نيست در مورد اخوان و شعرش، و اين که هيچ شاعر نوي ديگري را به اندازه ي او دوست ندارم، بنويسم. اما همين را بگويم که «کتيبه»، همين شعر تاريک و نوميدانه، و يکي از نخستين اشعاري که از اخوان خواندم، کتيبه ي تمام عيار جامعه ي ما و بازتابنده ي زندگي سياسي ما است. و در حالت کلي تر، از حال و روز هر تشکل سياسي در هر جاي دنيا مي گويد که با شنيدن صدايي که تنها از فشار بدبختي بسان توهم شنيده مي شود، شکل می گيرد. ندا و آوايي که حتي ممکن است اين گروه را به چرخاندن کوه و صخره هم وا دارد. و گروهي که نه به خاطر همدلي و هدف مشترک که صرفا به خاطر مشکلات است که گرد هم آمده اند. (همه با يکدگر پيوسته ليک از پاي و با زنجير) و در واقع تنها اشتراکي که دارند همان مشکلات (=زنجير) است، نه هيچ چيز ديگر... و هيچ عجيب نيست که محرک اوليه از سوي کساني است که بيشتر گرفتارند. (يکي از ما که زنجيرش کمي سنگين تر از ما بود، لعنت کرد گوشش را و...) جالب اين جاست که گوششان را لعنت مي کنند که: «کاش نمي شنيدم!» انگار خودشان مي دانند که در پس اين اميد دادن ها و وعده و وعيدها هيچ چيزي عايدشان نخواهد شد. و در نهايت، اين شب تيره و تار، اگر هم جلال و شکوهي پيدا کند، تنها شط (=رودخانه ي) جليلي است که تصويري از مهتاب روي آن افتاده، و گرنه روشنايي و مهتاب حقيقی ندارد. هر چه هست، تيرگي و نوميدي است. و اين مردم گرفتار و در بند مشکلات زماني از سيطره ي قطعي اين تيرگي و نوميدي مطمئن مي شود که ديگر دير شده است و کار از کار گذشته است: «و شب، شط عليلي بود...» و آن موقع که همه چيز معلوم مي شود، گرچه هنوز هم شط وجود دارد (امکان خيال پردازي هست)، اما اين شط عليل تر از آن است که مهتاب يا حتی کورسوي اميدي را در خود داشته باشد، يا دست کم آن را بازتابد...

 

پي نوشت ۳: دوستي مي گفت: «کدام اصلاح طلبان؟! اصلاح طلب واقعي که کانديد نمي شود. اصلاح طلب واقعی يا خودکشي کرده است، يا از غصه تا حالا مرده است... يا خود را در خانه حبس کرده چون مي داند کاري از پيش نمي برد، يا حبسش کرده اند تا کاري از پيش نبرد... اصلاح طلب واقعي نداريم...» 

 

پی نوشت ۴: پسرخاله هم يک مطلب خيلی خوب در مورد انتخابات نوشته. بد نيست سری هم به او بزنيد.

 

 
 

علی در زمان ۳:٥٦ ‎ب.ظ نوشته شد :.

.: خانه .:. بايگاني .:. پست الکترونیک :.